تبليغاتX
بالکا

داری به همه چی عادت می کنی...به توی خونه موندنای تنهایی ,موزیک گوش کردنای تنهایی,خیابون گردی ها  و زندگی کردن تنهایی...

مسافرتهای تنهایی و اینکه یادت میاد قبل تر راحت با خانوادت سفر می رفتی و مجبور نبودی هی برای اینو اون توضیح بدی که اینجا نشین ,دو تا صندلی گرفتم...

حالا دیگه وضعیت فرق کرده دوستات عوض شدن,حالا دیگه همه شوخی ها و خنده ها ,همه تیکه انداختنها,محدود میشه به چند تا جمله سرد و بی روح که پشت تلفن ردو بدل میشن...

اینجا تقریبا همیشه بارون میاد.زیر بارون با آرشیو و چترت راه میری به چترای سیاه آدمها نگاه می کنی  بعضی وقتام که حوصله نداری میذاری بارون آروم آروم روی صورتت بشینه.

یه گوشه صبر می کنی  تا بارون بند بیاد.به سقفای بی پناه شیروانی نگاه می کنی که زیر بارون خیس می شن.

به بارون ,به سقفها,به شهر بارانهای نقره ای فکر می کنی....

حالا دیگه تقریبا همه از شباهت ظاهری تو و مادرت بیش تر از قبل تعجب میکنن....تو دوست داری که شبیه مادرت باشی...

توی مطب به صورت آدمها نگاه می کنی ...آدمای توی فکر وقتی صداشون می کنن اینقدر مظلوم به تشخیص دکتر نگاه میکنن که تو ,توی فکر میری که این آدمها بیرون از اینجا هم ,همینجورین؟

از خودت تعجب میکنی که اینقدر داری آروم راه میری...زیر بارون ِ شهر ِ بارونهای نقره ای...  درِ مغازه رو که باز می کنی صدای زنگوله بالای در میاد از این صدا خوشت میاد.... 

توی کتاب فروشی ....از دست دستهای خیس بارون نجات پیدا می کنی...به پیرمرد صاحب کتاب فروشی سلام میکنی ....تو عاشق اینجایی..کتابی رو که می خواستی پیدا می کنی....دویاره بارون ریز ریز میشینه روی صورتت....

شب از دست همه صداها راحت میشی ...دلت فقط سکوت می خواد.....

بارون پشت شیشه ها....رو ی سقف ها ...انگار کسی داره روی بوم تند تند راه میره...این صدا  رو خیلی

دوست داری...هوای خنک ...پتو رو سفت می پیچی دور خودت...توی این شهر خوابهای بارونی

میبینی... این شهر...شهر بارونهای نقره ای....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 7:31  توسط سحردیانتی  | 

بعضی وقتا آدم توی زندگیش یه چیزایی می بینه که نمی دونه باید چی بگه واقعا!

چند وقت پیش یه کامیون و دیدم که پشتش فرمول انرژی جنبشی نوشته شده بود!

خود فرمول هیچ اشکالی نداشت ولی من انتظارم از یه راننده کامیون اینه که یه بیت شعری یا رفیق بی کلک مادری چیزی بنویسه اتفاقا به نظرم این فرمول با کامیون خیلی هم ارتباط داره!

به نظر من خوبه برای هر چیزی و هر اتفاقی یه فرمول فیزیکی نسبت بدیم مثلا برای هواپیمای توپولف فرمول سقوط آزاد کاملا مناسبه یا برای نرخ بیکاری و تورم و...فرمول انرژی پتانسیل کشسانی مناسب به نظر میاد حتی میشه نمودارش که اکیدا صعودیه تو بازه 20

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 19:8  توسط سحردیانتی  | 

 

میدونی چیه؟

 می خوام ببخشمت...

 من می بخشمت...

 به خاطر اینکه هیچ وقت بهم گوش نکردی

 به خاطر اینکه اسممو درست صدا نزدی

می بخشمت و هرکاری می کنم تا دوباره صداتو بشنوم...

 اما نمیشه....

به خاطر اینکه مسخره ات کردم معذرت می خوام

 ببخش منو واسه اینکه وسط حرفات پریدم

 برای سرکوفت زدنام ازت معذرت می خوام

 میدونی..بعضی روزا هرکاری می کردم تا نباشی

 که نبینمت

 صداتو نشنوم..

 من دارم تو خودم میشکنم

 اما به روی خودم نمی یارم

تورو که نابود کردم

 خودمم باهات نابود شدم...

 آخ اگه برمی گشتی.....

 تمام خوابای بدی رو که دیدی ازت می گرفتم....

تمام نگرانی هاتو...

 همه چیزایی که من می خوام همه برن به جهنم....

 اصلا دیگه چی می خوام من؟

 بعضی وقتا دوس دارم خودمو گم و گور کنم

 دوس دارم نباشم

 قید همه چی رو بزنم

 نمی تونم

 این تویی که گمت کردم

 احمقانه است مگه نه؟می خوام برت گردونم  ....

 تورو که نابود کردم

 خودمم باهات نابود شدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 22:5  توسط سحردیانتی  | 

رفتنت

عنکبوتی شده است

تار می تند

              روی رویاهایم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 21:7  توسط سحردیانتی  | 

دوباره اومدم..بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی باسبد کوچیکم برگشتم..
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/31ساعت 21:6  توسط سحردیانتی 

یادم نمی آید که عروسک بازی کرده باشم یا خاله بازی یا هر کوفت دیگری.اگر هم بوده به اندازه تعداد شاخهای اسب تک شاخ بوده!همیشه از جمله:"سحر میای خاله بازی؟"چندشم می شد.حالت تهوع پیدا می کردم.نه!اصلا حوصله بازیهای مسخره پسرانه راهم نداشتم فقط شاید یک بار به اسباب بازیهی پلیسی پسرعمه ام حسادت کرده باشم تمام عروسک هایم با چشمهای غمگینشان نگاهم میکردند وخواهش و التماس در چشمهایشان بالاوپایین می پرید من حس میکردم لبخند موذیانه درونم را.انگار از حرص دادن عروسک هایم شاد میشدم.بعدها سارا که آمد برعکس سلیقه کج من عاشق بازی بود.تمام بچگی سارا در حرف زدن های آهسته با عروسک هایش گذشت و البته بخشی هم برای راضی کردن من برای خاله بازی!بعضی وقتها که سارا به گریه می افتادو دلم برایش می سوخت مجبور می شدم!وسط های بازی به سارا میگفتم بگیر بخواب الان شبه" بعد تا آخر بازی خودم را به در خواب می زدم!سارا هی می گفت:بیدار شو دیگه سحر!صُب نشده هنوز؟"ومن جوابش را نمی دادم.بعضی وقتها بغض می کرد ومن همچنان ظالمانه به"مرده بازی"ادامه میدادم.گاهی اوقات هم که سرحال بود پوست صورتم را میکشید,قلقلکم میداد اما من انگار که نه انگار!وقتی بچه های همسایه  دنبالم می آمدند برای این بازی تهوع آور باز از روش"الان شبه"استفاده می کردم!میگفتم:" بخوابیم الان شبه!"وقتی که همه می خوابیدند یواشکی فرار می کردم و برمی گشتم خانه!وقتی مادرم ازمن می پرسید"تموم شد فوری بازیتون؟"فقط میگفتم:"حوصله نداشتم!"ومادرم چیزی نمی گفت.وبعد دوباره بچه ها می آمدند دنبالم و من می رفتم وباز دباره این چرخه ادامه داشت.(چرا می رفتم اصلا؟)اصلا این سر کار گذاشتن ها خودش یک جور بازی بود برایم.

تنها خاله بازی با مادرم بود که دوستش داشتم.دلم می خواست ساعتها به دستهای مادرم نگاه کنم به اینکه چقدر دستهایش را دوست دارم فکر کنم.دلم می خواست دیالوگی نداشته یاشم و فقط مادرم را نگاه کنم.

بازی دیگری که دوستش داشتم یک بازی بود که خودم اختراع کردم به نام"گمشده بازی"!فیلم نامه این بازی اینطور بود که من و دوتا بچه دیگر(که معمولا سارا وشروین بودند)در جنگل گم می شدیم بعد یک غار پیدا میکردیم (که  کل خانه مادر بزرگم بود)بعدشب میشد باز و ما روی تخت سنگ(که تخت خواب مادربزرگم بود)تا صبح می خوابیدیم که فردا راهمان را پیدا کنیم برویم پی کارمان.از قضازیر این تخت  رودخانه ای بود که هی می خروشید و همه اش می خروشید.نصف شب من از روی این تخته سنگ لیز می خوردم و هی فریاد میزدم:کمک کمک!بعد سارا وشروین دستم را می گرفتند و از تخته سنگ بالا می کشیدند وقتی دستهایم را می گرفتند من هیچ تلاشی برای نجات یافتنم(!) نمی کردم وسارا و شروین بدبخت با هزار زور و زحمت مرا نجات می دادند.حتی من دستهایم را به طور نا محسوس از دستانشان بیرون می اوردم(مثل فیلمها که معلوم است آخر سر بازیگر نقش اول نجات پیدا می کند واگرهم به دره ای سقوط کند چتر نجات دارد)که مثلا من الان غرق میشوم.زود باشید نجاتم دهید.

بعد نجاتم میدادند و شب می خوابیدم وبازی تمام میشد.آخ که من چقدر نجات خودم را دوست داشتم آنقدر این قسمت بازی طولانی بود که بعضی وقتها میگفتم" بابا نمیتونین نجاتم بدین خودم بیام بالا"وقتی میخواستم سقوط کنم وقتی سرم نزدیک زمین می رسید وقتی دستهایم سرخ می شد صدای خروشیدن آب رودخانه را می شنیدم حتی گاهی حس می کردم موهایم در آب رودخانه فرو رفته و خیس شده و واژگون ‌-خفاش هارا در تاریکی غار می دیدم.

 گاهی هم شکل بازی به گم شدن در کوه و دشت و بیابان و قطب تغییر می یافت و هربار من در خطر بودم.

ولی هیچ وقتی وقت نجات من,هیچ غاری غار تاریک قصه من وهیچ ناجی ای مثل ناجیان فداکار داستان من نشد.

 پ ن:چه خوب که رافایل نادال برنده شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 21:5  توسط سحردیانتی 

بقچه دلم را که بازکنم روزی

                           دستی می کشم

به صورت لحظه هایی که

 خاک را خورده اند

 دلم می خواهد

                 رنگ کنم

                           فکرهایم را

                                     خاطراتم را

                                                 خوش رنگ تر از هر رنگی که میشناسم!

 

پ ن :این یک شعر نبود!

                                     Image and video hosting by TinyPic

                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 17:23  توسط سحردیانتی  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

آه لمونی!

لمونی اسنیکت عزیز!

من چقدر کتابت را دوست دارم!

چقدر نوشته هایت را دوست دارم!

حرف هایت را به بئاتریس  دوست دارم..

وقتی که می گویی:

تابستان بی تو به سردی زمستان است

زمستان بی تو از آن هم سرد تر است

من چقدر بودلرها را دوست دارم.

ویولت وکلاوس و سانی را دوست دارم.

حتی کمی هم کنت الاف را دوست دارم!

آخ که وقتی دیویی مرد من چقدر ناراحت شدم !

حتی وقتی الاف مرد هم من ناراحت شدم!

v.f.d

آه وی اف دی عزیز!

پدر و مادر بودلرها!

کاپیتان ویدرشینز!

فیونا!

کوییگلی!

کیت اسنیکت!

دیویی دینومان!

قاضی اشتراوس!

جروم اسکوالر!

ویکتور!

هکتور!

من دلم برایتان تنگ شد وقتی مردید.

وقتی نبودید.

وقتی جلد سیزدهم هم تمام شد.

من غمگین بودم.

وبا سارا به زبان وی اف دی حرف می زدم.

ودوست داشتم زندگی نامه تایید نشده داشته باشم.

وکتابم دو تا جلد داشته باشد.

وغار گورگونی را ببینم.

وپایگاه دریایی آنویسل را.

وسوار خانه متحرک  هوای گرم خودکفا شوم

وپرواز کنم...

و مخفی باشم

لمونی اسنیکت باشم.

دنیل هندلر باشم!

 

              با نهایت تاسف

                           Sahar Dianati

 *مجموعه ماجراهای بچه های بدشانس/لمونی اسنیکت/نشر ماهی/مترجم رضا دهقان

هرچه قدر هم بگویند این کتاب کودکانه است قبول نمی کنم به نظر من این کتاب پراست ازماجراهای سیاسی که لمونی اسنیکت یا همان دنیل هندلر آنرا خیلی خیلی جذاب نوشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 19:36  توسط سحردیانتی  | 

سردم بود.

صورتم را که در آینه نگاه کردم زرد بود.

لبهایم کبود شده یود.

دلم درد می کرد.

اشک هایم مثل صدای رادیو وقتی که پارازیت دارد بریده بریده می بارید.

دست های مادرم لابه لای موهای سیاه سارا گم شد.

صدای آهنگ می آمد.

خواننده می خواند.

خواننده خودش را جر داد.

خواننده گفت:

Baby just say yes!

مهرداد صورتم را بین دست های بزرگش گرفت:سحری...

 مهرداد لحاف را کشید روی سرش.

من و مامان و سارا خندیدیم.

دستهایم را با آب خیلی سرد شستم .

دستم پر شد از رنگ بنفش و آبی و سبزو صورتی.

خواب دست از سر چشمهایم بر نمی داشت.

خوابیدم.

فردا رو شن تر بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 9:42  توسط سحردیانتی  | 

 این روزهای امتحان , روزهای دیفرانسیل و هندسه ,روزهای تمام شدن پیاده روی های طولانی با بچه های کلاس تا سر خیابان پنجم ,تمام شدن خندیدن های توی کلاس ...روزهای تمام شدن آلومینیم ام جی اس و سوزش معده من.....

ان روزها که من همیشه خدا سر امتحان برگه کم می آورم مراقب امتحان به من برگه نمی دهد ومن سر امتحان دیفرانسیل وقتی همه کله هاشان را فرو کرده اند در ورقه امتحان من مثل کولی ها داد میزنم:یعنی چی ؟این گدا بازیا چیه؟کف دستم که نمی تونم بنویسم"وزن بدبخت تسلیم میشود....این روزهای این شکلی دلم می خواهد فقط بخوابم و وقت هایی که بیدارم وبیکار فحشهایم راآپ تو دیت کنم...هر چند که این فحشهارا دردلم استفاده می کنم بیشتر خرج معلمهای زنم میشوند ولی بازهم فاطمه با آن لحن لوسش به شوخی می گوید:تو شاعری مثلا؟ومن لبخند میزنم..

نمی دانم چراولی همیشه _با اینکه درسم خوب بود_ از معلم های زنم متنفر بوده  ام وهستم..عقده ای ترین آدمهایی که دیده ام زن بوده اند وبی سواد ترین معلمهایم همه زن بوده اند وزشت ترین معلمهایم زن بوده اند ومن همیشه از مانتو های گشادشان که راحت شونصد نفر در آن جا می شوند بدم می آمد...هنوز هم هرجایی که میروم اداره ای هرجایی ازکارمندان زنشان حالم بهم می خورد کارم به فحش و فحش کاری می کشد مادرم همیشه می گوید :مریضهای زن از همه اعصاب خرد کن تر بودن وقتی می گفتم نفس نکش  اونقدر نفسشون رو نگه میداشتن که کبود میشدن یا حتی بعضی ها از ترس اینکه بمیرن حتی به حبس کردن نفس تو سینه فکر هم نمی کردن"

اگر کسی (بخوانید مردی)جمله هایی را که در بالا گفته ام  به خودم برگرداند از حقم دفاع می کنم این کار را از مادرم یاد گرفته ام به خاطر همین هیچ کسی در برابر مادرم جرات اظهار نظری در مورد جنس مونث راندارد به خاطر همین است که هر کسی چه مرد و چه زن همیشه به مادرم می گویند:تو با همه زنهای دنیا فرق داری"و من خیلی خیلی ذوق می کنم.

و من چقدر دلم میخواهد مثل مادرم باشم.

پ ن:مذکرها فکر نکنند آش دهن سوزیند استاده سوتی دادن مردها هستند مثل قلعه نویی:"ما ۳۶۰ درجه فرق کردیم آقا"

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 11:40  توسط سحردیانتی  |